|
فهرست مطالب
|
پيشگفتار و تشکر
|
1 |
|
1- تاريخچه ارتباطات
همگاني |
3 |
|
2- نظريه جامعه انبوه و
تاثير فنشناسي
|
31 |
|
3- کتابهاي اعداد |
77 |
|
4- نظريههاي ايدئولوژي |
121 |
|
5- از نشانهشناسي تا
گفتمان |
153 |
|
6- نهادها: اقتصاد سياسي
رسانهها |
183 |
|
7- مسئله مخاطب |
223 |
|
8- ساختن و فکرکردن کار
با دوربينها |
263 |
|
9- روايات فرهنگ و آموزش
شهروندان |
291 |
|
10- زمان طرح سؤال: چگونه
از عمل به نظريه برسيم؟ |
323 |
|
|
|
فصل اول
تاريخچه
ارتباطات همگاني
نظريه کلمهاي است که اين روزها
بارگراني را بر دوش ميکشد. حداقل در
بيش از پنجاه درصد موارد خود را يک
نظريهپرداز اعلام کردن به معناي اين
است که انسان صرفا به خاطر لذتهاي
پيچيدگي و انتزاع خود را وقف آنها کند
بدون اينکه به طور جدي دلواپسي آن را
داشته باشد که آيا نظريه مربوطه چيزي
را تبيين خواهد کرد يا نه. بدون شک
لذتهاي نظريهگرايي واقعي هستند؛ اين
لذتها همان لذتهاي فکري هستند، لذت
تبديل ما حصل صرف تجربه – زندگياي که
همچون زنجيرهاي از امور لعنتي و
بيمقدار ديده شده است – به الگوها و
شکلبنديهايي که معنايي دارند. بيشک
چنين فرايندي ميتواند به الگوسازي اي
تبديل شود که هدف از آن لذت بردن از
ايجاد الگوهايي است که حتيالمقدور
پيچيده و دور از دسترس باشند. در
نتيجه صاحب چنين رمز و رازي بايد از
قدرت دانش جديد، چه سودمند و چه
بيفايده، بهرهمند باشد. در هرحال،
جهان واقعا جايي پيچيده است، و
نظريههايي که آن را توصيف با تبيين
ميکنند محتملا پيچيده خواهند بود،
حتي وقتي که در اين نظريهها،
همانگونه که بايد، تلاش شده باشد تا
به زيبايي هميشگي نظريههاي سادهتر و
شکيلتر دست يافته شود.
بدين ترتيب شاديهاي حاصل از
نظريهپردازي «براي خاطر»
نظريهپردازي، که در اين کتاب شاهد
مقداري از آن خواهيم بود، لزوما پيش
پا افتاده نيستند. اما هدف از
نظريهپردازي درک کردن است:
نظريهپردازي يعني گردهمآوري تکهها
و قطعات زيادي از تجارب و رويدادها
بگونهاي که الگوي آنها را مشاهده
کنيم و، احتمالا، درک زنجيره علل، يا،
به زبان ديگر درک اينکه مردم براي
آنچه انجام دادهاند چه دلايلي دارند.
طرح مسايل بدينگونه بر تمايزي که هم
اکنون بين توصيف و تبيين قابل شديم
تاکيد ميکند، و اين امر به نوبه خود
در تفکيک بين علوم انساني و طبيعي وجه
تشابهي را بدست ميدهد. علوم طبيعي،
آنگونه که انسان ممکن است در قالب يک
شعار مطرح سازد، در جستجوي نظريههايي
هستند که علل امور را تبيين کند. علوم
انساني در جستجوي تئوريهايي هستند که
توصيف کند مردم براي آنچه انجام
دادهاند چه دلايلي دارند يا (معمولا
در بيشتر موارد) چه دلايلي داشتهاند.
البته، اين يک تمايز قطعي و ثابت
نيست: روانشناسان ممکن است در جستجوي
نظريههاي شناختي اي برآيند که به
وسيله آنها ساختارهاي ذاتي فرايندهاي
ذهني را تعيين کنند، درست همانطور که
اقتصاددانها ممکن است ويژگيهاي فرايند
اقتصادي را در شکلهاي شديدا ماشينوار
و غير هدفمند توصيف کنند. اما، به
تقريب بگوييم، علوم انساني نميتوانند
با موضوعات مورد بررسي خود به عنوان
اشياء برخورد کنند. علاوه بر دلايل
فني به دلايل اخلاقي، آنها نميتوانند
با افراد مورد مطلاعه خود، همچون
ارقام حاصل از آزمايشها، و يا با
مبادلات اجتماعي همچون يک آزمايشگاه
برخورد کنند.
اين شک و ترديدهاي معروف در مورد علوم
مربوط به مسايل انساني ميبايد در
اينجا صرفا براي تاکيد اين امر به کار
رود که يک نظريه درباب رسانهها لزوما
با جهان مسايل روزانه آميخته است، و
نمونه چيزي است که مشهور است ارسطو آن
را با عنوان «استدلال عملي» (Practical
Reasoning)
متمايز کرده است، و به طور کلي با
يافتن راههاي درک فعاليت انساني، به
شکلهايي که براي خود انسانها قابل
تشخيص باشد، آغاز ميشود و ادامه
مييابد. براساس اين شرايط، يک نظريه
را ميتوان نوعي عدسي به شمار آورد که
وقتي از درون آن نگاه ميکنيم اين
امکان را فراهم ميآورد تا آنچه را در
جريان است به روشني مضاهده نماييم. يا
ممکن است نظريه را دچارچوبي به شمار
آورد که در درون آن موضوعات به نظم
آورده ميشوند و بين يکي با ديگري
رابطه برقرار ميشود. نهايتا از يک
نظريه ميتوان، به گونهاي کمتر بصري،
به عنوان نوعي ماشين ترجمه استفاده
کرد، که تودهاي از جملات غيرقابل فهم
را به چيزي فکر کنيم که به هنگام
روبرو شدن با نامفهومها در جستجوي آن
برميآييم. تصور برآن است که اين
زنجيره معمولا شامل گذر از سه مرحله
ميشود: معما – سبک و سنگين کردن –
درک (نوعا ميگوييم «آه، متوجه
شدم»)اما در علوم اجتماعي حداقل نزديک
به غالب موارد وضع به گونهاي است که
فکر ميکنيم آنچه را در جريان است
کاملا و بخوبي ميدانيم؛ از پيش
نظريهاي در دست ما است (يا حداقل از
عقل سليم برخورداريم) که به ما
ميگويد ابدا در اين مورد معمايي وجود
ندارد.
در اين شرايط، غريبهاي که نظريه
جديدي دارد بايد ما، يعني مخاطب را،
ترغيب کند که توصيفها يا تبيننهاي
ارائه شده به وسيله نظريه جديد، به
شکلي، از آنچه ما خود استنتاج
کردهايم بهتر است. بدين معني که اين
توصيفها و تبيينها ميتوانند وسيعتر و
شمول پذيرتر باشند، به طوري که ما
بتوانيم بيش از گذشته مطلب را درک
کنيم. طبيعتا آنها ممکن است اشتباهها
را تصحيح کنند؛ آنها ممکن است با
تردستي بيشتر، صرفا ما را از آن شيوه
نگاه کردن به مسايل، که ثبات و
استواريش تنها به خاطر اين است که با
آن خو گرفتهايم، رهايي بخشند(1): يک
نظريه براساس اين شکل ارائه، خالق درک
جديدي است و بدين خاطر خالق نوع جديدي
از دانش است، که به نوبه خود، اقدام
جديدي است و بدين خاطر خالق نوع جديد
از دانش است، که به نوبه خود، اقدام
جديدي را امکانپذير ميکند. نظريه
مربوطه اين کار را با تبديل مسايل
روزمره به چيزي تازه و شگرف انجام
ميدهد (مثلا بر مبناي اين استدلال يک
شعر خوب شبيه يک نظريه جديد است.)
اينها به اشکال مختلف، برخي از روشها
و ابعاد نظريه هستند و ما بويژه در
فصل آخر به ضوابط مورد لزوم براي تميز
قايل شدن بين انواع نظريه برخواهيم
گشت. اما در اينجا، در ابتداي اين
کتاب، تاکيد ميکنم که به گمان من در
عنوان اين کتاب کلمه نظريه بيشتر از
کلمه رسانهها بغرنج است. همانگونه
که گفتم نظريه دعاوي تشويشآور خاص
خود را دارد؛ کاملا قابل درک است که
گفتن اينکه موضوع يک دوره درسي
دانشگاهي چنين است ميتواند موجب بهت
و آشفتگي فکري در بين دانشجويان شود.
زيرا نظريهگرايي طي اين ده سال گذشته
يا بيشتر از آن، دوران پرجنبوجوش و
لذتبخشي داشته است، و متخصصين
دستاندرکار آن در صدر مينشينند و به
مخاطبين دانشجوي خود ميگويند که آنها
بايد چگونه صحبت کردن به اين زبان
تخصصي جديد و مقدس را فرا بگيرند.
همانگونه که ميبينيد، بدون شک براي
تدوين و تجسم انگارههاي جديد وجود
زباني ويژه ضروري است. اما لازم نيست
که اين زبان خيلي زياد ويژه باشد و
ابدا هيچچيز نبايد موجب شود که
پيوندهاي بجا مانده بين تجارب عملي ما
و دانش نظريهاي ما در مورد آنها
زمين گذاشته شود.
يک رسانه، همانگونه که در فصل 2
تکرار خواهم کرد، چيزي است که تجربه
را به دانش تبديل ميکند. يا،
همانگونه که ممکن است به زبان ديگري
بگوييم، رسانهها علاماتي را ارائه
ميکنند که به رويدادهاي زندگي روزمره
معنا ميدهد.
رسانهها، طبيعتا شامل همه اين
نظامهاي علامات ميشوند؛ و
نشانهشناسي موضوع بحث فصل پنجم-
تلاشي است رايج براي وضع يک نظريه در
اين باب که قبل از هرچيز علامات چگونه
ميتوانند معنايي را برسانند. ما
چگونه لکههاي رنگين مايه رنگ را بر
روي بوم نقاشي يا انتظارمان در مورد
يک منظره پيوند ميدهيم؟ ما چگونه فرا
ميگيريم که به خطوط زينتي الفباي
توتني (Runic)
به عنوان حروفي نگاه کنيم که مبين
صداهايي هستند. رسانهها ابزار اين
تبديل غريب و «صحيح- فرض - شده»
هستند. آنها به جريان سيل آساي
دريافتهاي ادراکي و رويدادهايي که
تشکيل دهنده تجربه ما هستند شکل و
کانون توجه ميدهند. و اين حقيقت ما
را به شيوههاي قضاوتمان بين انواعي
از نظريه که بدانها نيازمنديم (و
انواعي که بدانها نياز نداريم)
برميگرداند. حقيقت مزبور اين واقعيت
را به ما يادآور ميشود که در حال
مطالعه چيزي هستيم که واقعا براي ما
مهم است و اين در حالي است که پيامها
با نيرويي تصاعدي از رسانهها بيرون
ميريزند. ارزشهاي انساني، وجوه تمايز
ارزشي (2)، و منافع حياتي اي را که
وادارمان ميسازد به حل معما بپردازيم
و در جستجوي تسلط بر جهان و ديگر
افراد آن برآييم، نميتوان از اين
ضوابط جدا کرد. خلاصه آنکه واقعيات
مورد مطالعه ما فينفسه به وسيله
ارزشهايي مشخص ميشوند که در وهله اول
ما را به اين عرصه کشاندهاند.
اين حقيقت ساده و روشن از بنيانيترين
نوع درک نظريهاي (يا استدلالي عملي)،
که در زندگي روزمره با آن آشنا هستيم،
سربرون ميکند. زيرا، وقتي در فهم
مطلب خاصي که موجب سردرگمي انسان
ميشود، متحير ماندهايم، نوعا در
وهله اول ميپرسيم چگونه مسايل اين
گونه به هم ريخته شدهاند. و پس از
آن، درجواب سؤال مزبور، شکل متعارف
تبيين اين است که به ساختن روايتي
تاريخي و مقدماتي بپردازيم. آنگاه است
که آشفتگي در سايه يک روايت با
شخصيتها، اهداف، يک طرح داستان (Plot)،
يک شروع و يک ميانه و اگر نه يک
پايان، حداقل يک به روز در آوردن
مطلب، قابل فهم ميشود. چنين روايتي
از آنجا تاريخي است که در زمان گذشته
(گذشته نقلي) آغاز ميشود و تا زمان
حال (حال اخباري) ادامه مييابد. اين
اسامي، يعني زمانها، حالات دستوري و
وجوه فعلي خود اين امکان را به ما
ميدهند که نوع نظريه پيش رويمان را
درک کنيم: وجوه فعلي معلوم و مجهول
تلويحا به يک نظريه عمل (A
Theory of Action)
اشاره دارند؛ قسمتهاي شرطي (اگر چنين
کنم) و اخباري (چنين ميکنم) افعال
بروشني مشعر بر آنچه حدس و گمان و
آنچه واقعي است ميباشند.
براي شروع، بهترين نوع نظريه
رسانهها، نظريه تاريخي است. اين دعوي
به عنوان يک دعوي مطرح دريک رشته علمي
گمراه کننده است، چرا که تاريخف
نهايتا، روايتي است ساخته شده از آنچه
زماني «زندگي – در شکل - جديش» بوده
است و احتمالا ما نميتوانيم همه «آن
را»ملحوظ داريم. اما حتي وقتي ما در
مورد گزينشي بودن (Selectivity)
اجتناب ناپذير روايتهاي تاريخي صراحتا
از خود سلب مسئوليت کردهايم، گزينش
حقايق مفروض کمتر مسئلهساز است، و
اين ساختار مفهومي سازماندهنده آن
گزينش است که بمراتب بيشتر مسئلهساز
ميباشد. به زبان ديگر، شخصيتهاي عمده
در يک روايت تاريخي نظير نوع جامعه
توصيف شده، يا شکل اقتصاد آن
(«روستاييان» ، «رعيتها» ،
«سرمايهدارها») محصول حقايق عريان
نيستند بلکه محصول شيوههاي نگاه کردن
به حقايق ميباشند. در همان حال، اين
احساس ريشهدار و فراگير در مورد
اينکه يک داستان چيست، آنچه آن را به
عنوان نخستين وسيله درک جهان (اولين
نظريه خود) ملحوظ ميداريم، افراد
شرور، برخورد هيجانانگيز، حرکت بسوي
يک خاتمه و نظاير آنها است، به گفتن و
شنيدن يک داستان ميپردازيم (3). بدين
ترتيب اين گونه است که هرکدام از ما
با آميختهاي از فرهنگ قومي،
داستانگويي، و با تکهها و قطعاتي از
آموختههاي علمي که با خود در اشکال
جامعهشناسي، تاريخ يا اقتصاد سياسي
اين طرف و آن طرف ميبريم، نسخهاي
شخصي از نظريه اجتماعي ميسازيم، که
خود يک اصطلاح جامع و کلي است و بيشتر
آنچه را علوم انساني در تامين آن تلاش
دارند، در برميگيرد.
نظريه اجتماعي، همانگونه که در هر
شيوه تفکري بايد باشد، نشانهاي براي
دورههاي زماني است. زماني نزديک به
پايان قرن نوزدهم در اروپا، افرادي که
در عرصه علم سياست با شيوههاي سنتي
به تفکر ميپرداختند شروع به خروج از
اين عرصه بالنسبه محدود کردند،
عرصهاي که در آن به موضوعات سنتي اي
چون قدرت، توزيع، پايگاه اجتماعي (Status)
و امتياز طبقاتي (Privilege)
ميپرداختند، و شروع به يافتن
نظريهاي کردند که بتواند براي فراگير
بودن سياست در همه جنبههاي آنچه که
بروشني شکل بيسابقهاي از زندگي به
شمار ميرفت دليل ارائه کند: يعني
براي زندگي صنعتي شهري و پديده
فوقالعاده و جديد افکار عمومي که
زاده اين زندگي بود. هيچ يک از کساني
که آرزوي حکومت کردن را داشتند بدون
فرمان اين افکار عمومي نميتوانستند
چنين کنند: همه مشتاقان قدرت به دنبال
راههايي براي مهار و هدايت آن بودند.
نظريه اجتماعي جديد، آنگونه که مردان
متفاوتي چون کارل مارکس، ماکس وبر،
اميل دورکم، جان استوارت ميل و ويليام
جيمز(4) بدان پرداختند، بيانگر يک
شيوه کاملا متفاوت و فراگير تصوير
کردن جامعه بود که براي آن واژه نوول
(به معني داستان بلند- مترجم) بهترين
نمونهاي است که ميشناسيم. همين
عنوان اخير معنيدار و مهم است. زيرا
واژه نوول (از آنجا که در انگليس با
کلمه
News
به معني اخبار از نظر معني نزديک است
– مترجم) مشعر بر اين است که اين
داستانها با خود آنچه را که جديد است،
يعني اخبار را، به همراه ميآورند.
نوولهاي بزرگ اروپايي دهه 1840 و بعد
از آن نوولهايي که به ديکنز،
اشتندهال، تورگنيف، جورج اليوت، خانم
گسکل و همطرازان آنها تعلق داشتند در
سطح وسيعي از جايي به جاي ديگر و در
عرض تمامي جامعه حرکت مي:ردند. در
ساختار عظيم آنها به جنگ و صلح،
محبوسين و بانکداران، سکس و مرگ و
تصادم وحشتناک طبقات و نسلها، و همه
اينها در بين جلدهاي تنها يک کتاب،
جايي اختصاص داده ميشد. اين نوول ها
الگوي يک جامعه کامل و شيوهاي را
براي خوانندگانشان، يعني اعضاي کثير
جمع تحصيلکردگان جامعه، فراهم
ميآوردند تا اين خوانندگان بتوانند،
در چهارچوب حکومت ملي اي که در حال
نزج گرفتن بود و در ارتباط با
تودههاي مردمي که خوانندگان نوولها
از وجود آنها مطلع بودند اما
نميتوانستند آنگونه که ما ميگوييم
آنها را به طور «شخصي» بشناسند، جاي
خود را بيابند.
اين مطمئنا پيدايش چيزي است که
سي.رايت ميلز، جامعهشناس بزرگ
آمريکايي بعدا آنرا، در عنوان کتابي
مشهور، «تخيل جامعهشناختي»(5) (Sociological
Imagination)
ناميد. در آنجا وي استدلال ميکند که
چنين تخيلي که محصولي تاريخي از تاريخ
شهري، صنعتي و (کم و بيش) دموکراتيک
است، ابزار منحصر به فرد ما است براي
درک جهان واحد و درون وابستهاي که،
اگر نخواهيم آن را از هم بپاشيم، بايد
در آن مشترکا و با همکاري يکديگر
زندگي کنيم. اين تخيل بايد از طريق
انداختن يک تور مفهومي حتيالمقدور
بزرگ بر روي قلمرو انباشته و عظيم
حقايق اجتماعي عمل کند، و ضمن پذيرش
اينکه بسياري از حقايق از ميان
شبکههاي بزرگ اين تور فرار خواهند
کرد، به هرحال سعي کند تا به بهترين
وجه ممکن نما و ويژگيهاي چشمانداز
مورد نظر را دريابد.
تخيل جامعهشناختي، يا شکلهاي نظريه
اجتماعي، ابزار ما در اين کتاب به
شمار ميروند. همانگونه که گفتم اين
به معني پاسخ به اين سؤال است که «در
وهله اول چگونه مسايل اين گونه به هم
ريختهاند؟» اگر شما در حول و حوش دهه
1990 به وضعيت آنچه به نحوي خندهدار
فنشناسي اطلاعاتي ناميده شده است، و
به شرايط آشفته بازارهاي جوشان
بينالمللي ارتباطات جمعي، و به
سرازير شدن حجم بسيار زيادي از
پيامها، که از طريق امواج، به درون
مغز تقريبا سه ميليارد انسان که در
جهان ميتوانند تلويزيون ببينند يا به
راديو گوش کنند، نظر افکنيد، آنگاه
فکر ارائه تنها يک نظريه که اين غوغا
و همهمه را تبيين کند (يا «دوباره
توصيف کند» تا آن را بفهميم) بروشني
يک شيفتگي جنونآميز (Monomaniac)
است.
به هرحال اين امر هم حائز اهميت است
که کنترل اعصاب خود را از دست ندهيم.
اجازه دهيد از فرض مقدماتي ارائه شده
توسط آنتوني گيدنز (6) آغاز کنيم که
ميگويد حکومت ملي جديد براساس
چهاردستهبندي نهادي تعريف ميشود:
فعاليتهاي تجاري بزرگ سرمايهداري،
کنترل وسايل خشونت، نظامهاي مديريتي
توليد، کانالهاي بسيار گسترده نظارتي
و اطلاعاتي. اين دستهبنديهاي قدرت و
نهادها نه يکپارچه و همگي هستند و نه
از تضاد و برخورد متقابل به دور
ميباشند. با اين وجود اينها در همان
حال، بر مبناي تعريف ما، به صورت يک
چهارضلعي نيرو که حکومتي را به وجود
ميآورند و آن را در مسابقهاي اجتناب
ناپذير با رقبا قرار ميدهند، به هم
گره ميخورند. اگر چنين باشد، آنگاه
مطالعه ارتباطات همگاني (Public)
به معني مطالعه يکي از مهمترين
موضوعات روز است. چنين مطالعهاي بايد
بخش اجباري آموزش آزادانديشانه هر
شهروندي باشد.
بدين ترتيب، بيشک، ما نبايد کنترل
اعصاب خود را از دست دهيم، در غير اين
صورت شهروندان عصبي، توسط آدمهاي خشني
که صرفا فکر ميکنند اطلاعات و
رسانهها در جريان وجود دارند که
محرکهاي جنسي قوي، قدرت و پول در
غليان و جريان است، لگدکوب ميشوند.
پس بهترين راه کنترل اعصاب براي ما
اين است که از آغاز شروع کنيم، يا
حداقل از لحظهاي شروع کنيم که اولين
سندهاي ثبت گفتار انساني، يعني
الفباها، جوامع مختلفي را به وجود
آوردند که در آنها باسوادي امکان نوع
جديدي از تفکر را فراهم آورد، و نگارش
زمينه مادياي را براي روابطي کاملا
جديد بين انسانها ايجاد کرد. با ظهور
الفبا، پرونده، بايگاني، سياهه،
فهرست، دفتر مدرسه، تاريخ و دفتر
يادداشت، حتي وقتي اينها با زحمت و با
الفبايي داراي چندين هزار علامت بر
روي الواح مومي حک ميشدند، ما از نظر
کيفي صاحب جامعهاي متفاوت شديم.
جامعه پيش از آن شديدا گفتاري (Oral)
بود. در جامعه گفتاري شرايط تداوم
فرهنگي بسيار محدودتر از جامعهما
است. در وهله اول، و حداقل تا آنجا که
انتقال دانش مطرح است، اين جوامع
لزوما جوامع «رو – در - رو» هستند. و
بيشک همه ديگر اشکال انتقال بايد با
شاگرد و محصل آغاز شود (نسل بعدي) و
به او «نشان داده شود» که کارها را
چگونه انجام دهد. بيشک هنوز هم
همينطور است. اما نهادهاي آموزشي
گسترده مبتني بر کتاب در بين بيشتر
ملل، در سنين اوليه پنج يا شش سالگي
کودکان عهدهدار کار آموزش ميشوند.
در يک فرهنگ تماما گفتاري معنا در
زبان فوقالعاده مشخص و محلي (Local)
است: مقولههاي دانش مقولههايي هستند
مربوط به مسايل عملي روز و خاص. به
عنوان نمونه گفته ميشود، اينوئيتها
(Inits،
اسکيموها) بيش از دوازده لغت مختلف
براي انواع مختلف برف دارند- برفي که
ميتوانيد روي آن راه برويد، برفي که
در آن فرو ميرويد، برفي که زودتر از
همه آب ميشود، برفي که همراه باد
ميآيد، برفي که پوست را خشک کرده و
ميسوزاند و نظاير آن – زيرا که
ظرافتهاي تفکيک مزبور از ارزش
بلاواسطه و عملي برخوردارند. (7) از
طرف ديگر آنها براي آنچه که از نظرشان
مهم و معنيدار نيست، چيزي که
زبانشناسان آن را «دال» (Signifier
– يعني لغتي که به چيزي اشاره دارد)
ميخوانند، نيستند (و به آن نيازمند
هم نيستند). اما البته در کنار آن،
همه زبانها داراي لغات زيادي هستند که
ابدا به آنها احتياج ندارند. هيچ
زباني آن قدر مرتب نيست که واژگانش
دقيقا با نيازهايش جور باشد.
در جامعه گفتاري (8)، که امروزه تا
اين حد به نحو گسترده در تاريخ يک
قرني انسانشناسي به عنوان جوامع
«ابتدايي» يا «ما قبل صنعتي» يا،
بيشک، «ما قبل باسوادي» مورد مطالعه
قرار ميگيرد، زبان ملموس، و نمادها
بيکم و کاست هستند. براي اعضاي آن،
از نظر شناخت، بين «دال» و «مدلول» يا
بين لغت و شيء تنها يک شکاف بسيار
کوچک وجود دارد. همانگونه که همه
ميدانيم، فرهنگهاي لغات، که سندهاي
ثبت کاربردهاي مختلف واژهها در کتب
نسلهاي متفاوت هستند، رابطه بين لغت و
شيء را به چيزي مبهمتر و متفاوتتر
تبديل ميکنند.
زمينه کليدي در فرهنگ گفتاري حافظه
است. حافظه محدود است. بدين خاطر از
آن توقع ميرود آنچه را ذيربط است
ذخيره کند و در دسترس نگه دارد. هرچيز
ديگر را ميتوان به دور ريخت. البته
اين فرايند نه اين قدر ساده است و نه
اين قدر نظاممند. شاعري گفتاري (Oral
poerty)
انبار مشهور حافظه ما قبل باسوادي
است. قافيه و وزن و ساير ابزار ياد
يار (Mnemonic)
چيزها را، در مواردي به طور دلبخواه،
در حافظه نگه ميدارند – همانگونه که
روايت و تکرار چنين عمل ميکنند. اين
طور نيست که هرچيز مورد نياز در حافظه
اجتماعي فرهنگ گفتاري به شعر درآيد.
با اين وجود منطقا ميتوان نظام
ارتباطات همگاني ما قبل باسوادي را
تعميم داد و آن را به امواج گسترده
ارسال راديويي تشبيه نمود که مداوما
در طول زمان به سمت جلو در حرکت است و
مکالمات دوره زماني خود را دستچين و
قابل شنيدن ميکند، و همراه خود برخي
مکالمات گذشته را حمل مينمايد، اما
به طور مداوم آنچه را که ديگر نياز
زمان حال نيست در پشت سرجا ميگذارد
تا به صدايي فراموش شده تبديل شود.
يکي از تبادلهاي اجتماعي اي که به
اين فرايند برجستگي ميدهد، در مواقعي
روي داده است که نمايندگان فرهنگهاي
باسواد به جوامع ما قبل باسوادي وارد
شدهاند (عموما به اين خاطر که بر
آنها به عنوان رعاياي امپراتوري تسلط
يابند) و شروع به يادداشت کردن آنچه
کردهاند که تا آن زمان به نحوي صريح
اما تغيير پذير در خاطرهها مانده
بود. مشاجرات داغي، در اين مورد که
کدام ثبت صحيحتر است، وجود داشته
است: آنچه در نوشته منجمد است يا آنچه
به شکلي تغيير يافته در ياد مانده
است. ميتوانيم بگوييم که جامعه ما
قبل باسوادي ارزش بيشتري براي زمان
حال قابل است: اسطوره، ضربالمثل،
قانون، اعتقاد، همه ميتوانند براي
سازگار شدن با حال تعديل شوند و آنگاه
همچون امري ابدي ارائه گردند (هر نسلي
اين کار را با آنها که جوانترند انجام
ميدهد – بازنويسي تاريخ – و بدين
وسيله خشم فرزندان خود را
برميانگيزد.) جک گودي (Jack
Goody)
به ما ميگويد (صفحه 24) که در چنين
جامعهاي:
«اسطوره و تاريخ در هم آميخته
ميشوند: عناصري از ميراث فرهنگي که
در زمان معاصر خود ذيربط نيستند بدين
سمت گرايش مييابند که به زودي فراموش
شوند يا تغيير شکل يابند؛ و در حالي
که افراد هر نسل واژگان، تبارشناسي(Genealogy)،
و اسطورههاي خاص خود را کسب ميکنند،
غافل از آنند که لغات مختلف، اسامي
خاص و داستانهايي وجود دارند که کنار
رفتهاند يا ديگران معناي آنها را
تغيير دادهاند، يا جابجا شدهاند.»
همانگونه که در فصل 9 خواهيم ديد اين
حرکت موجي (Waveband
Movement)
در جوامع وابسته به کتاب تکرار
ميشود. آنها نيز به ابداع و ابداع
مجدد سنتهايي ميپردازند که مناسب
زمان حال باشد. به هرحال آنها عمدتا
در رقابت با ساير زمانهاي حال که
پديدآورندگان آنها، با بازگشت به
ثبتهاي گذشته، ميخواهند تا سنت
جديدشان، دقيقا به اين خاطر که به
آنچه ثبت شده است وفادارتر است، بر
ساير سنتها فايق آيد، چنين ميکنند.
هرچند دقت تمامي اين ثبتها ميتواند
مورد ترديد قرار گيرد، به هرحال
واقعيت وجودي آنها – کتب واقعا وجود
دارند، و وجود داشتهاند و از زمان
چاپشان براي مراجعه در دسترس بودهاند
– نميتواند مورد بحث باشد. بدين
ترتيب است که ما داراي آن نوع
جامعهاي شدهايم، که نظير جوامع
خودمان، در آن تفکر نقادانه مبتني بر
مقايسههاي تاريخي، شکلي کلي خردگرايي
(Rationality)،
يعني معيار ذهن فرهيخته را تشکيل
ميدهد.
بدين ترتيب نگارش، براي ايجاد حساسيت
تاريخي امري کاملا ضروري است. پس از
آنکه در مورد مشکل جداسازي تاريخ از
اسطوره، حتي در عصر حاضر، همه چيز
گفته و انجام شد (براي نمونه در فصل
4)، به احتمال قوي اين يک حقيقت است
که لازمه امکانپذير بودن دانش عيني،
به معنايي نظير آنچه که در گفتار ما
از علوم و منطقگرايي مراد ميشود،
وجود «انگار» ثبت دقيق و بيطرفانه
رويدادها است.
به هرحال چنين ثبتکردني منوط به
ابداع يک الفباي از نظر اقتصادي به
صرفه، آوايي، و جهان شمول خواهد بود و
اين خلق برجسته فرهنگي بالنسبه امري
جديد است. اولين انواع الفبا، در هر
مکان که پديد آمدند، تصويري بودند.
بدين معني که در مورد سبک و قابليت
تکثير اوليهترين تمثالها – حکاکيها،
نقاشيهاي روي ديواره غارها- به نحوي
عمل ميشد که اين تمثالها بتوانند
حامل پيامي باشند. مسئله مشهور در
اينجا اين است که شما به تعداد زيادي
از اين علايم يا «انديشه نگارها» (Ideogram)
نياز داريد تا بتوانيد همه پيامهايي
را که يک جامعه يا گروهي از جوامع
پيچيدهتر براي برقراري ارتباط احتياج
دارند، منتقل کنيد. زماني حدود 3000
سال قبل از ميلاد (9) ايجاد اين
الفباي پندار نگاري در فرهنگهاي شهري
چين آغاز گرديد که بازمانده مستقيم آن
با بيش از 50000 حرف امروز هنوز مورد
استفاده عمومي است. پيامد مهم اين
حالت به سختي مهارپذير ايجاد اجتناب
ناپذير يک گروه نخبه شديدا متخصص است
که استاد منحصر به فرد رمز و راز
تمامي الفباي مربوطهاند. (10)
ماندارينها (Mandarins)
(مامورين عاليرتبه در چين قديم –
مترجم) که به خاطر داشتن دانش
محرمانه، فضيلت علمي اهل کتاب بودن،
دقت خندهآور افراد عينکي و
باريکبيني زبانشناختي احمقانه، در
همه فرهنگهاي عامه چين چهرههاي
مشهوري بودند، در نتيجه تکامل تدريجي
نظام نگارشي اي که حتي امروزه
بيستسال تمام براي تسلط بر آن وقت
لازم است، پابه عرصه ظهور گذاشتند.
اينکه چگونه يک گروه از نخبگان
روشنفکر به يمن سروکار داشتن با غموض
و ابهام اوج ميگيرند درسي به همراه
دارد، يعني آنکه دانش محصور مانده
نبايد از طرف خوانندگان اين کتاب مورد
غفلت قرار گيرد.
متکلمين به زبان سومري، به نوبه خود
با به وجود آوردن اولين شبکه
بينالمللي تجارت براي نفوذ در
خاورميانه و ماوراي آن از پايگاه غني
خود در هلال حاصلخيز پارس (Crescent
of Persia)،
به آميختن برخي از خطوط هيروگليف مصري
(که همگي انديشه نگاري به شمار
ميرفتند) با طرحهاي خاص خود اقدام
کردند، به طوري که اين آميخته
توانايي بيان جابجايي آوايي را دارا
بود. به دنبال آنها تحولات مختلفي در
الفباهاي سيلابي شرق نزديک روي داد،
يعني ايجاد علايم براي زنجيرههايي از
حروف صامت و صدادار که به هرحال هنوز
ثقيل و طول و دراز، و بعلاوه در بيان
واجها (Phoneme)
يا واحد بنيادين اصوات معنيدار،
ناتوان بودند. پس از آن هيتيها (Hettite)
و ساير تمدنهاي باستاني سامي (از جمله
کاتبين يهودي) کل اين قضيه را به نحو
قابل ملاحظهاي پيش بردند، هر چند در
اين راه تنها از الفباهاي بسيار سنگين
و ثقيل خود استفاده کردند که
همانگونه که توجه شد به زير طبقهاي
اجتماعي براي نگهداري و حفظ نظام
نگارش، اشاعه آن (آموزش آن) و
فنشناسي آن احتياج داشت. اقليت
طبقاتي باسوادان بدين ترتيب در وضعيتي
قرار ميگيرد که ميتواند فرهنگ خود
را منحصر به خود نگاه دارد، به ويژه
اينکه نگارش در يک حکومت مبتني بر
بازرگاني و نظام ديوان سالار، منبع
ضروري قدرت به شمار ميرود. احتمالا
ما ميتوانيم منشاء تاريخي تقسيمبندي
مهم کار را به اشکال فکري و يدي که
امروزه به نحو فراگيري امري مسلم به
شمار ميرود، در آن قرون نامشخصي
بدانيم که سومريها، بابليها، جوامع
مصري و سامي (11) همگي به ايجاد
دستگاههاي اداري خود پرداختند.
ظهور يک الفباي آوايي، که انسان ممکن
است آن را به خاطر آسان بودن يادگيري
و سادگي در دسترس بودنش، دموکراتيک
بخواند در يونان واقع شد. اين طور
نيست که بگوييم در اين امر چيز اجتناب
ناپذيري وجود داشته است. رد پاي نگارش
در جوامع انساني تا 6000 سال قبل
دنبال شده است. تاريخ الفباي آوايي،
از نوع فشرده و آشناي آن، به نيمي از
اين مدت تعلق دارد. در تاريخ
هموساپينها، که امروز گمان ميرود يک
چهارم ميليون سال قدمت داشته باشد،
اين مدت خيلي طولاني نيست. همانگونه
که گودي ميگويد، «فکر نمايش يک صدا
به وسيله نمادهاي ترسيمي (Graphic)
خود بحدي به عنوان يک جهش تخيلي
حيرتآور است که آنقدرها اين مطلب
قابل توجه مينمايد که پيدايي اين فکر
در تاريخ بشري بالنسبه ديرزماني طول
کشيده است، بلکه اين امر قابل توجه
است که اين فکر اصولا پديدار شده است
(صفحه 38).» اين احتمال ميرود که
دولت – شهرهاي يونان (City-
State)
دقيقا به خاطر اينکه داراي هيچ
امپراتوري تجاري و طبقه باسواد
برگزيدهاي نبودند، اما در همان حال
با قرار داشتن در راه تجارت ميان
خاورميانه و مناطق اروپايي اطراف
درياي مديترانه در مسير شکوفايي قرار
داشتند، به ايجاد الفباي خود
پرداختند.
واقعيت هرچه باشد، الفباي يوناني به
سرعت از قرن هشتم قبل از ميلاد به بعد
توسعه يافت. همه الفباهاي آوايي
موفقيت خود را مديون فشردگي و در
نتيجه سهولت خود هستند. دامنه وسيع
صداهايي را که انسانها ادا ميکنند
ميتوان به نحو موفقيتآميزي در تنها
40 نماد يا کمتر از آن استاندارد کرد
– (اين امر حتي در مورد زبانهايي مثل
ويتنامي که داراي صداهاي زير و مبتني
بر مصوتها ميباشد و الفباي
بينالمللي را مورد استفاده قرار
ميدهد، صدق ميکند). ميتوان استدلال
کرد که يونانيها الفباي جديد را خيلي
زود فرا گرفتند زيرا در آن زمان در
حال ايجاد جامعهاي بودند که گستردگي
دموکراتيک آن بيشتر بود و مشارکت
شهروندان آن منوط به توانايي آنها در
خواندن و نوشتن بود. بيشک در اين
فرايند، الفباي جديد هم علت و هم
وسيله به شمار ميرفته است، بهطوري
که حدود 500 سال قبل از ميلاد دولت
شهرهاي کوچک، خودگردان، و مرفه
يوناني و ايوني (Ionian)
اولين جوامعي به شمار ميرفتند که
سواد در آن جنبه عمومي داشت (حتي در
صورتي که بردگان و زنان نيز به حساب
آيند). در 403 قبل از ميلاد در آتن
فرم رسمي الفبا، با کاربرد آن به
عنوان نسخه رسمي جت بايگانيهاي شهر،
تثبيت و تصويب گرديد.
در اين مرحله، و در ارتباط با مباحث
بعدي در خصوص ظهور کتاب و سپس
ارتباطات الکترونيک شايسته است که
بدقت در مورد تفاوتي که از نظر
هوشياري – در شيوههاي تفکر، سبک
شناختي، موارد استفاده از تمثال و
شمايل، در منطق، مشاهده، قياس و
استنتاج و نظاير آن – در نتيجه نگارش
و خواندن حاصل آمد، به تفکر بپردازيم.
همانگونه که اظهار کردم، تاريخ
نقادانه تنها به مدد پيشينههاي
نگاشته شده، ميسر است. به نظر غير
محتمل ميرسد که وجود يک مجموعه کامل
و ثابت از رويههاي فکري مثل رياضيات
و پدر آن منطق، بدون وجود يک نسخه
نگاشته شده امکانپذير باشد. منطق، که
روبه بيچون و چرا براي نتيجهگيري
است، و تجربهگرايي، که يک متد نظم
مشاهده است، مباني قرينه همه تفکرات
علمي بهشمار ميروند. در بين اين دو
شما ميتوانيد به ايجاد نظامهاي
استدلال و برهان اقدام کنيد. زماني که
شما به منابع نگاشته شده دست يافتيد،
آنگاه ميتوانيد در مورد حقيقي بودن
نسبي انها به استدلال بپردازيد.
شکگرايي و همچنين گاه شماري وقايع (Chrohology)
به لازمه ذهن و تفکر تبديل ميشود.
اگر قرار باشد که بين علل امور به
انتخاب بپردازيد و تاريخي منسجم را
بازگو کنيد، ميبايد با دقت به
فاصلهبندي و زمانبندي آنها اقدام
نماييد. زمان ناپذيري قديمي
اسطورههاي فرهنگ گفتاري جاي خود را
به طبقهبندي (بيولوژيستها ميگويند
تاکسونومي
Taxonomy)
دورانها و اعصار، و ديدگاهها ميدهد
(بدينگونه بود که تو سيديدز (Thucydides)
در بين نسخههاي متضاد موجود در مورد
اينکه در جنگ پلوپونز (Peloponesia)
تقصير کامل بعهده کدام طرف جنگ بود،
به انتخاب پرداخت).
مهم اين است که اجازه ندهيم اين شرح و
وصف لحن مطمئن نوگرايي (Modernity)
را به خود بگيرد. تغييرات از اشکال
گفتاري تفکر به اشکال مبتني بر سواد
امور ثابتي نيستند و هميشه نتيجه بهتر
ندارند. قسمت مهم زندگي براي همه ما
آن قسمتي است که در تبادل مستقيم با
ديگران تجربه شده است: يک کتاب به
هيچوجه جانشيني براي يک انسان نيست.
بدين ترتيب در زماني که تلويزيون
آشکارا چاپ را به عنوان يک منبع عمومي
اطلاعات پشت سر گذشته است، به ويژه در
ميان آنها که در مقايسه با آنچه
قاعدتا نظر روشنفکران و دانشجويان است
براي کتاب ارزش کمتري قايلند، بيشتر
آنچه ميخواهم در مورد طبيعت فرهنگهاي
گفتاري بگويم هنوز در عصر تلويزيون
نيز صادق و حتي شايد مصداق بيشتري
داشته باشد.
در مقالهاي بهنام «داستانگو» (Storyteller)
منتقد فرهنگي آلماني والتربنجامين
(12) (-Walter
Benjamin-
که خاستگاههاي وي به طور کاملتر در
فصل بعدي ارائه شده است) زماني در دهه
1930 نوشت که «هنر داستانگويي در حال
رسيدن به پايان خود است. هرچه ميگذرد
کمتر از گذشته با افرادي روبرو
ميشويم که بتوانند به خوبي قصهاي را
تعريف کنند.... مثل اين است چيزي که
جزو لاينفک ما بود، يعني مطمئنترين
مايملک ما، از ما گرفته شده است:
توانايي تبادل تجارب» (صفحه 83). وي
در ادامه ميگويد، «تجربهاي که دهان
به دهان منتقل ميشود منبعي است که
همه داستانگويان از آن بهره
جستهاند.»
براي بنجامين، داستانگويي يکي از
ويژگيهاي فرهنگ گفتاري است که ذاتا
اين فرهنگها را از فرهنگهاي وابسته به
کتاب، و حتي بالاتر از آن از فرهنگهاي
وابسته به اخبار متمايز ميکند. او از
يک طرف بر «داستان» تکيه ميکند که
عامدا اسرارآميز است (شما نميتوانيد
در مورد هيچ يک از معاني آن مطمئن
باشيد) و همچنين علاوه بر راهنمايي
روزانه براي رفتار، منبعي جهت مشورت
علمي به شمار ميرود. از طرف ديگر او
جامعه مدرن را جامعهاي ميبيند که
«اطلاعات» را جانشين داستانها کرده
است، و در آن اطلاعات (ميتوانيم
همچنين بگوييم «اخبار») مدعي اثبات
پذيري (Verifiability)
سريع است، و در حالي که هرگز
معجزهآسا نيست ولي شديدا معقول و
بالاتر از همه «پر از تبيين ميباشد»
(صفحه 89). به زبان ديگر، اطلاعات
تاريخ را از آنچه بنجامين آن را «جنبه
حماسي حقيقت يعني خرد» ميخواند محروم
ميسازد. اطلاعات بجاي معاني رويدادها
به تبيين علل آنها ميپردازد. اطلاعات
حيرت و غور و تفکر را از پاسخ شنونده
ميزدايد، و بجاي آنها روشنگريهاي يک
گزارش را مينشاند.
او نوول را، به عنوان شخصيت شروري با
اين تمايل، در مقابل داستان پريان، به
عنوان «نوعي» داستان – گفته شده – با
صداي بلند، قرار ميدهد. نوول،
همانگونه که اشاره کرديم، ذاتا معناي
نوبودن (Novelty)
را در ذهن تداعي ميکند، و مولود
تجربه فرد منزوي است. داستاني، که
داستانسرايي نقل ميکند، حاصل تعداد
زيادي نقلهاي گفتاري است که توده شدن
آرام يک نقل را بر لايههاي نازک و
شفاف نقلهاي ديگر به دنبال دارند،
آنچه که به مناسبترين شکل نشان ميدهد
چگونه روايت کامل از ميان لايههاي
مجموعه متنوعي از بازگوييها ظاهر
ميشود»(صفحه 93). نوول، بزرگترين شکل
هنري ابداع شده توسط بورژوازي
سرمايهداري، از طريق ساختار خود به
بيان معناي نو بودنش و اهميت فرد در
تمامي فرديت وي ميپردازد. عناوين
برخي از مشهورترين نوولهاي اروپا اين
امر را براي ما بيان ميدارد: تام
جونز، ديويد کاپرفيلد، اما، جين آير (Jane
Eyre)،
آناکارنينا، پر گوريو (Pere
Goriot،
پدر گوريو - مترجم). روانشناسي اخلاق
شخصي در قلب نوول جاي دارد.
افسانه پريان به مشخصههاي فردي
نميپردازد. عموميت ميبخشد. شنل
قرمزي (Red
Riding Hood)،
کي (Kay)
و ملکه برفي (Snow
Queen)،
رامپل استيلت اسکين (Rumpel
stil tskin)،
سر پرسيوال (Sir
Percival)،
سرباز فلزي (Tin
Soldier)
همگي چهرههاي معنيدار اما در
چشماندازي بسيار وسيعتر معمايي، و
اسرارآميز هستند. اين داستانها قطعا
حاوي پندهاي خوبي هستند – «در جنگل از
راه منحرف نشو»، «زيرک باش، مثل يک
کوتوله زيرک»، «سگهاي بزرگ را آرام
کن»، و بالاتر از همه، «مهربان باش،
فداکار باش»، «خوب باش» - اما هيچ
چيز در آنها تبيين نميشود و «معقول»
نيست و بدين ترتيب است که بنجامين
ميگويد، «روايت به سرشاري اي دست
مييابد که اطلاعات فاقد آن است»،
غنايي که نشان از جامعه شنوندگان سهيم
در داستان مربوطه، دارد.
عوالم شهودي مجابکننده پنجامين زاده
يافتههاي انسان شناختي جوامعي است
که در آنها داستانگويي هنوز شکوفا
است. عموما گفته ميشود که
داستانسرايان در ايرلند، جاوه،
مراکش، ترکيه و جاهاي ديگر نسلي در
حال مرگند اما هنوز مرداني يافت
ميشوند که ميتوانند بمدت سهروز
بدون تکرار به داستانسرايي بپردازند.
کليفورد گيرتس (13) (Clifford
Geertz)
به توصيف دو نمونه از اين مردان در
مراکش ميپردازد که چگونه در ميان داد
و قال اصيل داريه زنگيها، آوازها و
ترانههاي محلي، سوتهاي جمعيت حاضر به
داستانگويي ميپردازند و در فواصل
داستان، نقل قولها، ضربالمثلها و
لطيفههاي معروفي را بيان ميدارند،
به طوري که مجموعه اين جشن بخوبي با
ديدگاه بنجامين در مورد يک داستان
خوب، هرچند در پوششي کمتر شکوهمند،
هماهنگي دارد.
«... شاعري، که پرداختن بدان، بويژه
بيش از همه در روستاها و در ميان
طبقات معمولي مردم شهرها، از گستردگي
برخوردار و امري متداول است شکل دهنده
به نوعي از «برخواني» (Recitation)
خاص خود است، نوعي ديگر از جمعآوري
حقايق قابل يادآوري، حقايقي که کم از
آن تمجيد شده است ولي لزوما کمتر
ارزشمند نيست: شهوت يک مرض درمان
نشدني، و زنان يک درمان واهي هستند.
مبارزه بنيان جامعه، و اعتماد به نفس
يک فضيلت والا است. غرور و افتخار
چشمه عمل و دست از دنيا کشيدن(Umworldliness)
رياي اخلاقي است. لذت گل زندگي و مرگ
پايان لذت است. بيشک کلمه معادل
شاعري، در زبان عربي، يعني شعر، به
معني دانش است، و گرچه هيچ مسلماني
صراحتا اينگونه کلمه مزبور را معنا
نميکند، ولي اين کلمه همچون نوعي
معادل غيرمذهبي، و حاشيهاي مادي،
براي وحي بهشمار ميرود. آنچه را که
فرد در قرآن در مورد خدا و وظايف خود
در برابر او ميشنوند، يعني حقايق
مشخصا بيان شده را، در شعر، در مورد
انسانها و پيامدهاي انسان بودن
ميشنود». (صفحات 14-113)
اين مراسم معمول بين توده عوام، در
انگليس و آمريکا، کاملا برافتاده است
و جز در زواياي نامانوس جماعاتي نظير
فرقه منونايت (Mennonite)
يا اهالي اورکني (Orkney،
جزايري در سواحل شمالي اسکاتلند –
مترجم) ديده نميشود. اما وقتي در فصل
7 به بررسي مسئله مخاطب بپردازيم،
ممکن است داستانگويان را به خاطر
آوريم و در فکر فرو رويم که آيا، حتي
امروزه، استفاده از رسانهها شامل
ايجاد منابعي حاوي پند و معما،
اعجازها و رمز و رازها، با بهرهگيري
از خبرهاي داغ و رفتار گيج کننده
قهرمانان زن نمايشهاي احساسي خانوادگي
نميشود؟
والتر بنجامين سعي دارد تا فکر وجود
تفاوتي «مطلق» بين فرهنگهاي باسواد و
فرهنگهاي گفتاري را تعديل کند. مارشال
مک لوهان (14)، که به زودي به وي
خواهيم پرداخت، ظهور چاپ را کليد
هوشياري جديد ميداند، ديسيپليني که
اذهان انسانها را در راستاي خطوط
مستقيم و انحراف ناپذير چاپ تثبيت
ميکند و مانع تفکر و احساس آنها در
قالب تصاوير ذهني ميشود، به نحوي که
حس هوشياري جنبشي (Kinaesthesia،
اصطلاحي است روانشناختي به معني احساس
آگاهي به حرکات اختياري عضلات بدن -
مترجم) يا شيوه تفکري که در آن شنيدن،
ديدن، چشيدن و لمس کردن (نظير آنچه
احتمالا در مورد يک نقاشي يا موسيقي
دوست داشتني صدق ميکند) باهم جمع
ميآيند، از انسان سلب ميشود. به
هرحال بين گسترش الفباي يوناني در
حدود 600 قبل از ميلاد و اختراع و
گسترش دستگاه چاپ به وسيله يوهان
گوتنبرگ و ويليام کاکستون (William
Caxton)
اندک زماني بعداز 1460 جهش بزرگي صورت
گرفته است.
اگر ما استدلالهاي مربوط به پيامدهاي
مثبت و ريشهاي ظهور باسوادي (يعني
نگارش)پيش از چاپ را خلاصه کنيم،
ميتوانيم بگوييم که حتي در جوامعي که
کتب چاپ نميشوند بلکه به وسيله دست
نوشته ميشوند، ما از فضاي باز بيشتري
کشيده به دور خود، بمراتب کمتر است و
در شيوههاي تفکر مردم چنين جوامعي،
روايي و اعتبار (Reliability)،
روشمندي (Methodicality)،
و نظام بمراتب بيشتر وجود دارد.
بعلاوه چنين جامعهاي، به مدد مردي به
عظمت ارسطو، به طبقهبندي و تقسيم
دانش به عناصر متشکله آن دست ميزند –
سياست، اخلاق، فيزيکف رياضيات، منطق،
ادبيات شعري، و همه اينها براساس طرح
بزرگ ارسطو. بدين شيوه عمل، همانگونه
که گودي اشاره ميکند، جامعه، الهيات
را از دانش، زندگي طبيعي را از زندگي
انسان، جدا ميسازد و فرايند
ناوابستگي به دين (Secularization
را آغاز ميکند. نهايتا، ضمن اعلام
خطر بايد به خاطر آوريم که هرچقدر
موهبت دانش ارزشمند باشد، همين تراکم
آن موجب بيگانگي محققين از جهان
ميشود. هر چقدر بيشتر نگاشتههاي
علمي افزايش مييابد، به همان اندازه
امکان اينکه يک فرد بر تمامي آنها
احاطه بايد کمتر ميشود. نخبگان جديدي
پديدار ميشوند، که زاده شدت تخصصي
شدن شاخههاي مختلف کار فکري هستند، و
هر يک از آنها در فهم ديگران کاملا
عاجز است. بالاتر از همه، تکثير
تاريخي اسناد نگاشته شده، که اوج آن
500 سال چاپ کتاب است، همه خوانندگان
را متوجه وجود مجموعه نامحدودي از
افراد گوناگون ميکند. نوول، که
برآمده از ترکيب مسرت بخش نيروهاي
موجود در سال 1700 يا حوالي اين سال
است(يعني نيروهايي که خالق زندگي
اجتماعي توام با فراغ بال، زندگي در
اطاقهاي گرم و روشن، روزنامهها و نثر
استادانه آنها، و شايعات اجتماعي در
سطح شهرها (Town
Gossips)
بودند صرفا آشناترين نمونه فردي شدن (Individualization)
هستي انسان است، فردي شدني که
پيشينههاي مکتوب بجا مانده حاوي
شواهد بيحدي در مورد آن ميباشد.
اين امر حايز اهميت است که خلاصه
تاريخياي که با آن آغازکردم موجب
نشود تا اين تاريخ را کوتاه بپنداريم.
نگارش طي دو هزار و پانصدسال تحول
يافت تا آنکه سرانجام الفباي
يونانيپديدار شد. اما در اين زمان
هنوز 2000 سال ديگر به اختراع ماشين
چاپ باقي بود. در اين بين افراد
بيشتري خواندن و نوشتن را فرا گرفتند،
بيش از آنچه در بابل امکانپذير بود،
اما در عين حال بيشتر مردم چنين
نکردند. در آن زمان هنوز، همچون
امروزه، گروههاي نخبه باسواد و روحاني
وجود داشت. در اين دوره همچنين جوامع
بربر و چادرنشيني، نظير هونها (Huns)،
و اندالها (Vandals)،
تاتارها (Tartars)
و همانند آنها وجود داشتند که خود را
وقف نابودسازي کلمات مکتوب ميکردند و
درست تا مرز موفقيت نيز پيش رفتند.
براي هزارسال، در اروپا، سياهي بر
چهره زمين سايه افکند و فرهنگ وابسته
به کتاب تا مرز نابودي پيش رفت. بيشتر
آثار ذيقيمت از دست رفت، کاملا از
دست رفت: تقريبا تمامي تفکر و ادبيات
يوناني، و بيشتر ادبيات رومي. آنچه
باقي مانده است، مثل مجسمههاي آن
دوره، تکهتکه شده است، و اين مقدار
کم نيز تصادفا و در صومعهها (که
رابطه آنها با مردم همان رابطه
باستاني گروه نخبه باسواد با عوام درس
نخوانده، پذيرا و مطيع بود) محفوظ
ماند.
ظهور کتاب بزرگترين تغييري بود که
جهان تا آن زمان به خود ديده بود. خود
کتاب، اين شيء مرتب و قشنگ جعبه
مانند، با صفحات به دقت بريده و رديف
شده، به وضوح فصل مشترک آنچه را که
ريموند ويليامز (15) (Williams
Raymond)
«فنشناسي و شکل فرهنگي» (Technology
and Cultural Form)
خوانده است آشکار ميسازد، فصل مشترکي
که در نظريه رسانهها نقش حساسي دارد.
فنشناسي چاپ آن صورت و هيئت را ميسر
ساخت، اما فرهنگ در کليت خود بود که
بدان اين شکل را داد: روکشي با يک
تصوير، سرفصلها، داستاني با اين و آن
اندازه، و بالاتر از همه بازاري مورد
انتظار با خريداران مشتاق کتاب.
ورود کتاب، همانگونه که بناچاري
ميبايست باشد، شديدا در درون
محدودههاي فرهنگي آن زمان محصور
ماند. تقريبا تنها کتابي که يوهان
گوتنبرگ در 1460 چاپ کرد، انجيل بود،
آن هم به زبان لاتين به عنوان زبان
مشترک باسوادان اروپا. فوبور (Febvre)
و مارتين (16) حساب کردهاند که در 50
سال اول اختراع چاپ، بيش از سه چهارم
همه کتب به زبان لاتين بودهاند. به
هرحال هنوز اين ممکن است موجب تعجب ما
شود که يک چهارم کتب به زبانهاي محلي
(به اصطلاح زبانهاي بومي
Vernacular)
بودهاند، که اين امر شاهدي است بر
اينکه پيش از ظهور کتاب، زبانهاي محلي
مزبور از نظر نگارش و خارج از حوزه
نخبگان و زبان مقدس لاتين، از استقلال
برخوردار بودهاند. قضيه هرچه بوده
است. آنگونه که فوبور و مارتين به ما
ميگويند در 1575 اکثريت عناوين چاپ
شده در پاريس به فرانسه بوده است. از
آن به بعد، اگر چه گروه روشنفکر –
چهرههايي نظير شاعر انگليسي جان دون
(John
Donne)،
جان ميلتون (John
Milton)،
آندرو مارول (Andrew
Marvel)-
تا ميانه قرن هفدهم به زبان لاتين
مکاتبه ميکردند، مع ذلک زبانهاي بومي
بر چاپ تسلط داشتند. به بيان آندرسون
(17) (Anderson)،
«خزان زبان لاتين نمونه يک فرايند
بزرگتر است که در آن جوامع مقدس منسجم
شده به وسيله زبانهاي مقدس(در اروپا،
لاتين و يوناني) بتدريج متلاشي،
کثرتگرا و منطقهاي شدند (صفحه 25).
تبيين اين مسئله به اندازه کافي ساده
بود. فنشناسي چاپ با اوايل
سرمايهداري مصادف شد (نه اينکه معلول
آن باشد). سرمايه داري يک چهره به
اندازه کافي عجيب تاريخي است، که
تعريف آن در فصل 6 آمده است. در اينجا
بسنده است که بگوييم، سرمايهداري
اولين نظام اقتصادي بود که در جستجوي
سود بيشينه به عنوان تنها منبع انرژي
خود، برآمد. اين منطق حکم ميکرد که
وقتي به نخبگان لاتين زبان همه کتبي
را که خريدارش بودند فروخته شد، و
بازار اشباع گرديد، سرمايهداري چاپ
در مسيرش با جوشش و غلياني شديد در
جستجوي بازارهاي جديد و البته بمراتب
بزرگتري در حوزه زبانهاي بومي اروپا
برآيد. فوبور و مارتين به ما ميگويند
که از چاپ انجيل گوتنبرگ، درست پيش از
1460 تا انتهاي آن قرن، بيش از
بيستميليون جلد کتاب (چيزي حدود
35000 چاپ) در بازارهاي اروپا عرضه
شد، که آلمان و ايتاليا نقش رهبري را
در اين عرصه برعهده داشتند، و در
پايان قرن شانزدهم، يعني مرحلهاي که
جنبش اصلاح طلبي (Reformation)
ضد کاتوليک واقعا از لاتين گسيخته و
به زبانهاي بومي روکرده بود، کل کتب
چاپ شده تا نزديکي 200 ميليون جلد
ميرسيد. همانگونه که ملک لوهان در
«کهکشان گوتنبرگ» (The
Gutenberg Galaxy
– صفحه 125) ميگويد، کتاب اولين
کالاي توليد شده در شرايطي بود که
ميتوان آن را به عنوان توليد انبوهي
جديد به رسميت شناخت.
اينکه چگونه جنبش اعتراض، يعني
احساسات ضد کاتوليکي مبتني بر مذهب
فردي شده (يعني قلب اصلاح طلبي قرن
شانزدهم و غليان زندگي اقتصادي جديد
(و پيگير منافع فردي در هرجاي ممکن،
بدون توجه به پيامدهاي اخلاقي و احساس
دين در برابر حکمرانان) به يکديگر
نيازي عاجل داشتند، نکتهاي است که
از زمان ارائه مقاله «اخلاق پروتستان
و روح سرمايهداري» (Spirit
of Capitalsm)
توسط ماکس وبر، بسيار بدان اشاره شده
است. اولين رهبر پروتستانيسم، مارتين
لوتر، مؤلف يک سوم تمامي کتبي بود که
در آلمان بين سالهاي 1517 (يعني زماني
که وي مسئله ارتداد را به بحث کشيد) و
1525 به چاپ رسيد. طي 20 سال 430 چاپ
از ترجمههاي انجيل و کتب مذهبي بيرون
آمد. (18) ادبيات پروتستان مستقيما
طبقه متوسط جديد را، که لاتين
نميدانست و عامل سرمايهداري جديد
بود، طرف خطاب قرار ميداد. زبانهايي
که سپس، به نام زبانهاي جديد انگليسي،
آلماني، فرانسوي و نظاير آنها از ميان
آشفته بازار گويشها، و هجاهاي آشنا
براي ما و از اولين چاپهاي آثار
شکسپير، سربرآوردند توسط آميختهاي از
نيروهاي تاريخي شکل گرفتند که قبلا
آنها را توصيف کردهام، يعني: زبانهاي
جديد کليسايي، نظامهاي جديد توليد
اقتصادي، و آن طبقاتي که قدرت اداري،
ديوان سالاري، قانوني، و توزيع را به
دست خود گرفتند تا مطمئن شوند آن نوع
«انگليسي» اي (يا فرانسه يا هر زبان
ديگري) به زبان رسمي و زبان صاحب قدرت
تبديل ميگردد که «مورد نظرشان» است.
تاريخ مختصري که ارائه دادم نشان
ميدهد که کتب ذهنيت اروپا را در
فاصله يک قرن تغيير داد. نکته پيش پا
افتادهاي است که بگوييم، اين تاثير
کتاب هم پيامد محتوا و هم پيامد شکل
آن بود. محتواي اين کتب، در جامعه
وابسته به زبان (Linguistic
Community)
آنها، محتوايي بود جديد، حاوي افکار
ارتدادي روز در قالب زبان جديدا
پاگرفته غير تخصصي، و روزمره آن
جامعه. شکل آنها، قبل از هر چيز، به
معني واقعي کلمه عبارت بود از: چيزي
مرتب، کوچک، و جعبه مانند که هرکس
ميتواند با خود حمل کند (و آنچه که،
مهم اين است، هرکس ميتوانست پنهان
سازد). در وهله دوم اولين تجسم عيني
شکل ظاهري يک کالا بود: يک شيء براحتي
ساخته شده، به طور انبوه توليد شده،
قابل تکثير، سودآور و کهنگي پذير.
شرحي که در مورد 5000 سال اول تاريخ
رسانهها ارائه شد شايد تاکيد کننده
اين امر باشد که تلاش در جهت پرداختن
به نظريه رسانهها به معني جمعآوردن
تاريخ انگارها و تاريخ توليد اقتصادي
است. نظريه رسانهها، در همين راستا،
يک نظريه سياسي است، همچنانکه در همان
حال تازه واردترين به جمع علوم انساني
محسوب ميشود. همانگونه که خواهيم
ديد، در روايت من، نظريه رسانهها
کليدي است براي درک تحول تاريخي،
بويژه در عصر حاضر، و اصل و اساس(به
نحوي محتاطانه جهان شمول) آموزش
شهروندان سالم را تشکيل ميدهد.
|